تبليغاتX
زنی تاریک

به نقل از سایت فروغ شماره 134

چرخی زد و نشست روبروی صورتم . انگار سیاهی همه جا رو پوشونده بود . هوا سیاه . اتاق سیاه و چشاش سیاه . دستام بوی خون می ده . اصلا همش رنگ خون شده . دستای خونیم رو می کشم روی صورتم و صداش بلند می شه بقیشون هم با جیغ زدن اون شروع می کنن به جیغ کشیدن...بال های سیاهشون رو بهم می زنن ، مدام فریاد می کشن . چشاش رو از صورتم می بره سمت دستام .

کلاغ ها مدتی هست که توی سرم آواز می خونن . نه ! مگه کلاغ هم آواز می خونه . دارن هی جیغ می کشن .

داشت آواز می خوند . بنان بود . نون گرم رو گذاشت سر سفره . اول صبحی چه سر و صدایی راه انداخته . تو کوچه همه جمع شدن و یک صدا میگن : "سیموس! سیموس!". و هیچ جوابی نمی یاد . نشسته بودم تو اتاقم . بنان داشت آواز می خوند. بوی نون گرم پیچید توی اتاقم . و صدای یه عده رو شنیدم که میگفتند: "سیموس! سیموس!". چند سالی میشه که توی اتاقم و کنار پرده های سیاهی که آویزون کردم به دیوار دراز می کشم و خیره به سقف می شم . دست می کنم تو زخمای تنم و هرروز خون اونا رو بیرون میارم تا دلمه نبندن و هی عق می زنم و با بوی خون یکی می شه. بوی خون و استفراغ اتاق رو پر میکنه و کلاغا تو اتاق شروع به پرواز می کنن.

"آتشی ز کاروان به جا مانده" هی! صدای زنگوله میاد و یاد روزی می افتم که گرگ به گله زد و سگ گله رو تیکه پاره کرد . با خودم فکر می کنم مگه گوش سگ گله رو نبریده بودم  و هیچ چی یادم نمی یاد.

می شینم تو اتاق . پرده های سیاهی که آویزون کردم و این طنابی که بستم به سقف تا شاید یه روز خودم رو ازش آویزون کنم  تنها چیزایی یه که می بینم . دوباره دست می کنم تو حفره های تنم . حفره هایی که هر روز انگار جفت گیری می کنن و زیاد می شن . بوی گند ازشون میزنه بیرون و یه عده هی صدا می زنن "سیموس! سیموس!".

به فکر نجات چی هستی؟ خیلی وقته حالم از هر چی فانتزی به هم میخوره.

اتاقم بوی تن زنی رو میده که انگار چند بار اینجا زایمان کرده . به فکر بچه هایی می افتم که می تونستم داشته باشم و توی همین اتاق اونا رو سقط کردم . تو همین اتاق ، روی همین تخت. عق می زنم . بالا میارم . یاد روزی می افتم که لبهامو دوختن به هم . از بالا به پایین . می تونی تصویرش رو توی ذهنت بسازی؟ حتی برای یه لحظه.

 عق می زنم. عق می زنم و همه حفره های تنم رو بالا می یارم. همه بچه هایی که از تخت می افتن پایین و سرهاشون بوی گند میده و یکی از اونها در حالی که بند نافش رو از لای استفراغ ها و خونهای کف اتاق بیرون می کشه می دوه و دور می شه. بوی گند تموم اتاق رو پر کرده. " حداقل آشغالا رو بذار دم در تا ببرن" و دوباره صدای مردم رو می شنوی :"سیموس! سیموس!" دست می کنم لای زخم روی بازوم. خون می زنه بیرون. همه جا رو می پوشونه. از بالا تا پایین این لباس سفیدی که تنمه...

به سیگارای نکشیده ای که هی دود می شه و دود می شه فکر می کنم. به استخونهایی که از لای این زخمها میان بیرون و با نوک انگشتات می تونی حسشون کنی فکر می کنم. دارم تموم می شم لای همه این حرفهای مزخرفی که می زنی.

"هی! فکر می کنی تموم مردایی که به تنم دست کشیدن عاشقم بودن؟ " دارم فکر می کنم تموم مردایی که پیشم خوابیدن فقط به تن شهوتیم فکر کردن و لحظه ای که به اوج رسیدن و من بچه هایی رو که از تخت می افتن پایین می بینم...

بوی نون تازه می پیچه تو اتاق . چند ساله که بوی نون تازه توی این اتاق نیومده . شاید سیموس اومده و نون گرم رو گذاشته روی میز که مردم دارن اینطور جیغ می کشن.

 این پرده های سیاه رو نمی کشم کنار. طناب رو هم از سقف باز نمی کنم. کلاغها دوباره دارن جیغ می کشن و من سیگار رو توی جای سیگاری خاموش می کنم بی اینکه بهش پک زده باشم ، بی اینکه بدونم کی تموم شده . و بی اینکه هیچ اتفاق تازه ای بیفته .

می شینم و زل می زنم به سقف و دست می کنم لای زخمای تنم . بوی خون می شینه روی انگشتام و کلاغها دوباره جیغ می کشن . خیلی وقته کلاغا تو سرم قارقار می کنن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 23:35  توسط معصومه مظفری  | 

در تاریکی ایستاده ام و به دریچه نوری که روبرویم دالانی ساخته نگاه می کنم که صدایی از پشت سرم می گوید: "فکر می کنی که ما در آرزوی نور هستم یا آنها در آرزوی تاریکی؟" برمی گردم و به چشم های براقش که وحشی و هر جایی است زل می زنم و می گویم: "چه فرق می کند، همه ما اسیر توهم هستیم و فکر می کنیم حقیقت محض است." راهم را در تاریکی ادامه می دهم.


صندلی را از پشت میز مطالعه بر می دارم و می گذارم کنار پنجره. بیرون پشت پنجره روی تاریکی برف می بارد. روی برگ های زرد و نارنجی و قرمز. روی فنجان چایی که روی میز، روی ایوان جامانده است. بی آن که بخاری از آن بلند شود. سیگاری روشن می کنم و دست هایم فرصت این را پیدا می کنند که مرا بغل کنند. سرد شده ام ... ولی این چیزی نیست که دیگران می گویند ... سخت شده ای ...


چشم هایم را می بندم. روی سنگفرش پیاده رو، برگریزان پاییزی. تصویری که همیشه از کودکی تا جوانی به یاد داشته ام. صدای خش خش برگ ها خوب یادم است. مردی با چتری که روی سرش گرفته بود از کنارم گذشت. مثل مردی که فروغ در شعرش از او یاد می کند. "مردی از کنار درختان خیس می گذرد". پیش خودم فکر می کنم هوا که بارانی نیست. چرا چتر؟! که صدای کشیده شدن ترمز روی آسفالت خیابان افکارم را به هم می ریزد... همه چیز را ... شعری که به آن فکر می کردم و موهای خرمایی زنی که روی آسفالت دراز کشیده بود.


یادم نمی آید آخرین بار چه وقت روی پرده خانه برف نشست و پرنده ها از حیاط خانه مان رفتند. فقط یک روز دیدم رفتند به سمتی که آسمان رو به تاریکی می رفت.


کوچه ما خانه های آجری زیادی داشت ولی امروز جای همه شان را ساختمان های شیشه ای و گرانیتی گرفته اند. دیگر نمی توانی بایستی و آجرهایشان را بشماری. فقط یکی. فقط یکی در کوچه ما هست.


به خانه آجری نگاه می کم که کسی از پشت سرم می گوید:" اینجا کسی زندگی نمی کنه. خیلی وقته رفتن." و من بدون جواب از کنارش رد می شوم.
-"باهاشون اشنا بودین؟"
:"با آدم هاش نه"
-"پس با کی؟"
:"با خود خونه"
لبخندی زد و در جواب لبخندش گفتم:"خانه های آجری برای هم سن و سال های من آشنایان قدیمی هستند، نه آدم ها."
از حرکت دستش فهمیدم که به عقلم شک دارد.


اتاقم بوی نم و سیگار می دهد. مدت زیادی است که از عطر زن خبری نیست. نمی دانم چند ماه شاید هم چند سال. شاید هم قرن ها... به من که هر روز زندگی ام سال می گذرد... با کتاب هایی که بوی کهنگی می دهد و سقفی که هنگام باران چکه می کند.


می گوید خیلی وقت است در کوچه قدم نزده ام. آخرین بار یادم نیست. فکر می کنم دست هایم را در پیاده رو جا گذاشته ام...


مرد چترش را گرفت بالای سرم و گفت: " در این هوای بارانی بی چتر؟" و صدای ترمز ماشین و موهای خرمایی زنی که خیس...


این آسمون حالی به حالیه. هر وقت می خواد می باره، هر وقت هم می خواد ... اصلا اوضاع جهان... ما را به اوضاع جهان چه کار؟! سالهای زیادی است که در نادانستگی هایم دنبال چیزی هستم...


برای گرفتن دستات و لمس دوباره تنت و بوسیدن لبهات نیازی به چراغ ندارم. نیازی ندارم که لامپ رو روشن کنم تا پیدات کنم. کافیه چشمام رو ببندم و تو تاریکی به صدای نفسات گوش کنم... همین...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:56  توسط معصومه مظفری  | 

فنجون قهوه رو هل داد طرف من و گفت : " اینطوری که نمی شه ، همیشه می گم تلخ و تو شیر و شکر قاطی ش می کنی . "

سال هاست که همه چی رو با هم قاطی می کنم. مرز بین این واژه هایی که تو ذهنم شکل می گیره و چیزهایی که می نویسم . نوشتم قهوه و همه چی از همین جا شروع شد .

"قهوه بدون شیر و شکر لطفا "

فضای کم نور و بوی چوب توی کافی شاپ حس خوبی بهم می داد. شاید از بوی قهوه بود و شاید هم از بوی ادکلن چاستیتی که زده بودی و هر بار که شالت رو درست می کردی می خورد تو صورتم .

با انگشت های کشیده فنجون قهوه رو تو دستاش گردوند و گفت : " اینطوری نمی شه . " و من به لبه فنجون فکر می کنم که جای رژلبت روش مونده . حالا بعد  ِ حساب کردن میز هر کی می ره سراغ زندگیش .

لباست رو در می آری . تموم تنت پر از زخم شلاقه . 80 ضربه . " باز دیشب مست نشستی پشت رل ؟ "

روی صندلی خودت رو ولو می کنی . آخرین کتابی که برات هدیه فرستادن رو ورق می زنی . قرص ها ؟ قرص هات کجاست ؟ دستات شروع می کنن به گشتن . همه جا رو می گردی . نیست . دراور رو بیرون می ریزی . تموم یخچال رو. کشوی میز کامپیوترت رو . از لای کتابت عکسش می افته بین پاهات . حوصله ی این که خم شی و عکسش رو برداری رو نداری...تو برف داره می خنده . موهاش ، موهای خرمایی ش زیر شال سفید ...

تو کوچه واستادی و مثل ِ بچه یتیم ها به نرگس نگاه می کنی که هر روز عصر دوچرخه آبیش رو ورمی داره و می یاد تو کوچه و بازی می کنه . بهش می گی  " نرگس جون می دی  سوار دوچرخت شم ؟ " و اونم با لحنی لوس می گه  : " نه " و تو گیس هاش رو می کشی و پدر می یاد تو کوچه  با ابروهای درهم کشیده و پر پشتش می گه : " توله سگ ! باز صدای این دختر رو در آوردی ؟ " و تو هنوز اون موقع نمی دونستی تضاد طبقاتی یعنی چی ؟ طبقه کارگر یعنی چی؟  تنها کسی که تو رو خوب شناخته بود همین پدرت بود. همه بچه ها به نوعی توله محسوب می شن . توله های پدر مادراشون هستن که برای یک شب لذت . نه برای یک نصفه شب. نه ، نه ، برای چند ساعت . اه...برای چند دقیقه لذت  ، یه عمر بدبختمون می کنن . بعدش می گن تقدیر این بوده . سرنوشت این بوده . باید یه روز واستم تو روش و بهش بگم : " آخه لعنتی من حاصل چند لحظه لذت توام . "

پدر رو می کنه به عمو مازیار و می گه : " انگار تموم دردهای بشریت رو گذاشتن رو گرده ی ما مردا " پیش خودت فکر می کنی شاید اون هم یه روز این حرف رو به پدرش زده باشه .

" آخه لعنتی چرا نمی فهمی من دارم برای تو اینهمه زحمت می کشم . " زحمت ؟ کدوم زحمت ؟ اینها همش ادای دین ِ . اینها همش انجام دادن وظیفه س . دلم نمی خواد سرباز وظیفه شم . تموم دو سال با پاهای بوگندو می رفتم تو تخت و از فرط خستگی نمی فهمیدم کی صبح شده و برپا زدن .

" بشین ، پاشو "

" احمق  ِ عوضی ، این توالت خوب تمیر نشده "

" انفرادی ! سه روز "

" نه مامان ، سه ماه اضافه خدمت دارم . " تو روی یه گروهبان عقده ای واستادم . عقده کرده بودم . عقده شده بود . همه چی . دوچرخه نرگس . موهای قشنگ عبدالله و چشمای قشنگ شاهرخ و پوست سفید حسن و انگشت های کشیده تو ...

مادر با چادر گلدارش وامی ستاد دم در و با خانوم های همسایبه در مورد همه چی حرف می زدن .حتی جنگ ایران و عراق...و تو نمی فهمیدی برای چی مادر داری؟ به کجای دنیا بر می خوره اگه نباشه ؟

روی صندلی می شینی و شروع می کنی به تکون دادن صندلی . یه قرص می ندازی بالا و چشاتو می بندی . موسیقی شوپن فضای تاریک اتاق رو پر می کنه ... یه هو افتادن یه چیز و کشیده شدن ناخن روی گیتار برقی " کرک همت " رو می شنوی:

I’m your life
I’m your cover, your shelter

Sad but true,
Sad but true

دستات رو می گیری دو طرف سرت . ناراحت کننده س ولی حقیقت داره . نظام سرمایه داری داره تو دنیا انسانیت آدما رو از بین می بره . فقر بیداد می کنه. تضاد طبقاتی ..." سوار ماشین بشید "  و قبل از اینکه فرصت کنی سوال کنی از کجا ؟ سوار ماشین شدی .

از پشت سرت یه صدا ، از کنار گوشت صدای قدم های یک مرد که انگار مثل گنگسترهای امریکا ، کفش پاشنه دار پوشیده که هی تق تق صدا می ده . صدای کوبیدن خودکار روی میز ...

اتاق 1×1 ، نمی تونی دراز بکشی ، حتی پاهات رو نمی تونی دراز کنی . " شب اول قبر خیلی بد ِ ، توی  ِ یه جای تنگ و تاریک " این رو مادر بزرگ می گفت . چشاتو می بندی و منتظر می مونی تا بیان ازت سوال کنن .

یه اتاق 1×1 و سکوت محض . نیمه شب صدای وحشتناک یه جیغ زنانه رو می شنوی که انگار به زور بهش تجاوز شده . صدای تیک تیک ساعت ، چند ساعت می گذره ؟ چند روز می گذره ؟

بوی موهات پراکنده می شه تو هوا و مستم می کنه . دست می کنم لای موهام . تنم پر از زخمه . باور کن مست نبودم .

" پسر خیلی وقته با هم حرف نزدیم "

- " ما کی با هم حرف زدیم؟ ! "

پدر که دم در زندون دستاش رو میذاره تو دستات ، می فهمی طبقه کارگر یعنی این .

چشماتو می بندی . یه قرص دیگه می خوری. صندلیت رو تکون می دی . " انسان دشواری وظیفه ست "

موسیقی کنی جی توی اتاق پراکنده می شه . پاهات بوی گند پوتین می ده . آسفالت های شهر زیر چکمه ی سربازا داره صدا می ده . رژه می رن . رژه . تموم تصاویر از جلوی چشات ...ای لعنت به نرگس و دوچرخه آبیش . لعنت به حسن با پوست سفیدش. لعنت به سکس های شبانه . لعنت به تو با اون انگشت های کشیده و ناخن های لاک زده .

داری فکر می کنی به همه دوست دخترات که بدون تو می مردن . به کرختی تنت وقتی سیگاری بار می زدی و با عبدالله قدم می زدی و حرف می زدی. حرف می زدی . حرف می زدی...

دود ، دود ، خونه که آتیش گرفت انفرادی بودی. داشتی قدم می زدی. اولش 10 قدم . بعد 8 قدم و بعد اصلا قدمی در کار نبود .

نمی دونی نرگس کی ازدواج کرد . وقتی دیدیش حامله بود و تو یاد توله سگ افتادی و یه لبخند زدی...صندلیت رو تکون می دی . فضای اتاقت تاریکه و بوی نم و چوب می ده . برای همین هم هست که حس خوبی داری . تموم تنت کرخت شده . اینطوری که نمی شه . سال هاست همه چی رو با هم قاطی می کنم .

" قهوه بدون شیر و شکر لطفا "

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 23:39  توسط معصومه مظفری  | 

به ساعتش نگاه کرد و آهسته گفت : " می دونم این بارهم نمی یاد ". برای اینکه دستاش گرم شه اون رو کرد تو کاپشنش . "عجب برفی یه ."  با این ماه می شه هفت ماه که نیومده سر هیچ قراری . آخه قرارمون این نبود ، قرار بود من باشم و تو باشی و ...حالا تو به همه چیز فکر می کنی الا من... از اولش که من باعث همه این اتفاق ها نبودم...

از اون بالا داری به من نگاه می کنی . به لباس آبی که به من پوشوندن و این شلنگی که به زور کردن تو دماغم . دوباره می افتی پایین و وقتی به روبروت نگاه می کنی ، عکس بچه ای رو می بینی که انگشتش رو گذاشته رو بینیش . تو دوباره بی صدا بلند می شی و می ری اون بالا...

راستی از اون بالا چه جوری یه این پایین ؟ از اون بالا وقتی به من نگاه می کنی حس ترحمت بیشتر می شه نه؟ آخه این کارای بیهوده چیه می کنی؟ یه جای امن کافیه دیگه . چرا بیشتر از این خودت رو تو دردسر می ندازی ...

بسه دیگه این حرفا چیه؟ داشتی تعریف می کردی ، چی شدی که اومدی اینجا...نمی دونم . فقط می دونم من ماستا رو ریختم رو زمین و پدر از خونه رفت و دیگه نیومد...

راستی چرا مادر هیچوقت نگفت چرا قاب عکس پدر دیگه جای همیشگی ش نبود...خوب حالا دوباره شروع می کنی به فلسفه بافی و اینکه مادرا همیشه نسبت به پسراشون حس خاصی دارن و به نوعی محبت اون رو جایگزین محبت نداشته از طرف همسر می کنن...

حالا داشتی می گفتی آخه نفهمیدی چرا وقتی از مدرسه می اومدی و موقع غذا خوردن که می شد ، پدر از سر میز بلند می شد و تو توی چشاش زل می زدی و اون می گفت :" چته ؟ غذاتو بخور؟ "  و مادر گریه می کرد و تو همیشه فکر می کردی آخه یه ماست ریختن اینهمه دعوا نداشت که پدر بره و دیگه نیاد...

داری از اون بالا دوباره به چی نگاه می کنی ؟ به این قیافه که من نیست . یعنی نمی تونه مال من باشه . از کجا معلوم یه روزی همین بلا سر تو نیاد ؟

ادامه بده . مادر چی می گفت . این شلنگی که  به زور کردن تو دماغم داره اذیتم می کنه . نمی دونم چه اصراری دارن که به زور زندگی رو برگردونن تو رگام .

رگ می زنم . رگ می زنم . داد می زنم . دوباره خواب پریشون دیدی ؟ دکترا می گن این خواب های پریشون از کجاست ؟ و من یاد چشمان سگی آبی رنگ مارکز می افتم و اینکه تو خوابهاش هر اتفاقی می افته...

نفهمیدم این لامپ ها که آویزون می کنن روی سقف چه احساسی دارن . همیشه معلقن . مثل حالی که تو الان داری. نه ممکن نیست برای یه موضوع به این کوچیکی گذاشته باشه ، رفته باشه...

پرستار می آد تو . لبخندی می زنه. تو هم می خندی . ادای قهرمانا رو در می یاری که چی ؟ با اینهمه دردی که داری حرف نمی زنی که بگی درد برات مهم نیست.

از وضع تو که بهتره . همیشه رو سقفی . از حرفهای منم که خسته شدی ولی مجبوری گوش کنی . حالا این یه بار رو گوش کن. باید یه فلاش بک بزنم به روزی که نسرین رفت . من که چیزی نگفتم و چیزی نخواستم . آزادش گذاشته بودم که یه روز گفت باید بره . وقتی رفت حس کردم...اصلا چه فرقی می کرد کلی کتاب خونده بودم که این چیزا سرم بشه . خوب شده بود مگه نه؟

داری گوش می کنی . برای تو دارم حرف می زنم . زیر پوستم داره زق زق می کنه . دارم به زور نفس می کشم ...وقتی با تن عرق کرده کنار شمسی دراز کشیدم آهسته در گوشش گفتم دوستت دارم و اون هم گفت درست مثل نسرین. عاشقش بودم . نبودم؟

اومدم خونه. پدر روزنامه می خوند و مادر نبود...هیچوقت نفهمیدی چرا با هم دعوا می کردن؟! دعوا می کردن و در نهایت به من ختم می شد . می دویدم تو کوچه با موهای پریشونم . می رفتم پیش شمسی . شمسی خیلی خوشگل بود و خیلی جوون تر از مادرم و البته مهربون تر . ولی نمی دونم چرا تنها بود و من بیشتر از مادرم دوسش داشتم . اونم بغلم می کرد و می گفت عزیزم...پسرم...

حالا این حرفا رو چرا به من می زنی ؟ من که نمی تونم برات کاری کنم . ولی خوب اگه راحت می شی بگو...امروز حال و حوصله شنیدن دارم . راستی نگفتی اون روز چرا ماستا از دستت ریخت و پدر رفت . نگفتی چرا مامان چشم دیدن شمسی رو نداشت .

حالا که من حوصله شنیدن دارم چرا حرف نمی زنی ؟چرا ساکت شدی ؟ پرستار می آد تو . با همون لبخند همیشگی. دستش رو می ذاره رو صورتت و می ره دکتر رو صدا می کنه. شلنگی که مدام اذیتت می کرد رو از بینیت می کشه بیرون و  وقتی موهات رو از جلوی پیشونیت کنار می زنه و چشماتو می بنده تازه می فهمم که رنگ چشات سیاست نه قهوه ای...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:41  توسط معصومه مظفری  | 

برای امین و هر آنچه هست و نیست...

 

این روز و شب ها بدجور بوی باران می دهد در حالیکه همه زمین را برف پوشانده است . دارم به دیوارهای سیمانی و زمین سرد سیمانی و سلول انفرادی و واژه ای به نام " آزادی" فکر می کنم. دارم به تمام حرف های گفته و نگفته فکر می کنم. دارم یکبار دیگر به همه چیز شک می کنم. به اینکه روز است. به اینکه خورشید همیشه از شرق بیرون می آید چرا که مدتی است در شرق از گرما و نور خورشید خبری نیست. دارم به این سرزمین فکر می کنم که برای هیچ کدام ما وطن نشد و نمی شود . نه برای پدرم . نه برای...

نمی خواهم به هیچ چیز زشت فکر کنم. نه نترس این یک نوشته برای هیچ چیز نوشته شده است . این نوشته برای اثبات هیچ چیز نیست . اصلا این نوشته مرا به یاد هیچ شعری نمی اندازد حتی به یاد این:

"آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک همچون گلوگاه پرنده ای"

نه یاد هیچ چیز نمی اندازد.

نه بوی پیراهنش

نه عطر تنش

نه لبخند لبانش

و نه بغض همیشه در گلو مانده اش

و نه حتی یاد...

نه. حتی این نوشته مرا یاد " امین قضایی"  نمی اندازد

دارد راه می رود می بینی. آهسته و صبور و سنگین. می ایستد. دارم مقاله جدیدی می نویسم... " فکر می کنی آزاد می شوم؟"

"آه اگر آزادی سرودی می خواند   کوچکهمچون گلوگاه پرنده ای"

برای آزادیش از ته دل آرزو می کنم...هنوز دستانم به آسمان نمی رسد حتی اگر پنجره را زیر پایم بگذارم...هنوز خیابان ها  و  کافه ها و سیگارها دلتنگش می شوند می دانم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 7:24  توسط معصومه مظفری  | 

 

 

 

 تلفن زنگ می زند. مدام . دستت رومی بری طرف گوشی . به ساعتت نگاه می کنی. " این موقع صبح چی کار داره زنگ زده. "

صدایی زنگ دار و شاد:  "سلام"

با تعجب : " ساعت چنده؟"

-" 6 غروب."

در فضایی معلق سیر می کنی. فضا و زمان رو گم کردی . چرا؟! به موهات دست می کشی باز هم گم شدی تو خودت . گوشی رو می ذاری و دوباره تو تاریکی فرو می ری. بوی تنت اتاقت رو پر کرده. پر از تاریکی پر از تنهایی. پر از خنده های هیستریکت. "حسین نخند."

و ناگهان انفجار خنده ها در ذهنت. در تصویرهای خالی ذهنت و ...

" به زن ها اعتماد ندارم." و من به طرز عجیبی یه زنم. واقعی تر و حقیقی تر از همه زنها که خودشون و زن بودنشون رو پنهون می کنن . یه زن با همه جنبه های زنانه. اغواگری و فریبندگی اش. " یادته کی برام  اغوا رو فرستادی؟ "

می دونی که دستات دعوتی برای آفریدن فریبی تازه ست . حالا چه کسی باور می کنه این مار تو آستین این بار عشق باشه ؟ "

خودت هم باور نداری . دستات رو می کشی روی صورتت . می خوای پنجره رو ببندی . " نه. قهر نکن. خواهش می کنم. " و تازه می فهمی به همه جیزهایی که داشتی می تونی یه چیز رو هم اضافه کنی. ناز کردن.

می دونی که همه اینها توهم عشقه. همه تصاویر تو ذهنت. همه و همه....

" به عشق دیگه فکر نمی کنم " و تو پیش خودت فکر می کنی هیچوقت عاشق نبودی . چرا. چرا بودی. وقتی به رگهای برجسته گردن پدر فکر می کنی که چطور می زد وقتی روی سینش دراز کشیده بودی و لباش رو بوسیده بودی. چشماش رو بست و گفت: " خواهش می کنم من نمی تونم جلوی خودمو بگیرم تو این کار رو نکن "

" پس یه چی بگو " و در حالی که لرزش اندامش را زیر پوستت حس می کردی گفت : " عاشقتم. ولی مجبورم پدرت باشم. "

حالا فکر می کنی پدر اینبار می خواد تمام تابو ها را بشکنه . پنجره ها رو باز کنه و با چراغ روشن بگه " پدرتم ولی می خوام عاشقت باشم . "  و وقتی روی سینش دراز کشیدی به تن لختت  دست بکشه. دست بکشه روی تموم تنت . گرمای نفساش رو روی صورتت حس کنی و انگشتاش رو سینه هات ،  که هنوز بعد سالها کوچکند و تو رو یاد اولین هماغوشی می ندازند.

روی سینه هات انگشتاش شروع می کنه به بازی کردن و صدای قلبش رو می شنوی که هی تند تر و تند تر می شه و مدام می گه: " تنت...تنت...دوزخی که می خوام توش گم بشم..."

و خیسی اندامت رو روی انگشتاش حس می کنی و لبات رو می بوسه و می گه: " دخترم . دخترم. دوستت دارم..."

"ساعت ۶ زنگ بزن کارت دارم "

 مرددی که بزنی یا نه. می دونی چه اتفاقی قراره برات بیفته . زن. زن . زن... مدام این واژه می کوبه تو سرت ...

زنگ می زنی صداش می لرزه و اندام تو...

" بیا بدون پیش فرض با هم حرف بزنیم ..."

می زنی . می زنه... نفس نفس می زنه. دوباره زنگ می زنم. جسور می شوی " هر چی باشه دوست دارم." می زنه..."نمی تونم وقتی دوستت دارم بگم ندارم . نمی تونم بگم عاشقت نیستم وقتی عاشقتم. "

و تو می لرزی . تمام اندامت می لرزه. می دونی که گرفتار شدی . یه بار دیگه...می گی :" من هم..."

و حالا که می ری تو تخت براش می نویسی" بی تو خوابیدن  تنها  بعد از این عذاب آوره..."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 19:29  توسط معصومه مظفری  | 

بار دیگر زمستان از راه می رسد با برف و سفیدی جاده ها ، دیوارها و خیابان ها.

اینجا رشت است .49 درجه شمالی و جایی برای عاشق شدن. شهر باران. شهری که در خیابان هایش ساعتها قدم می زنم. زندگی با تمام حس زیر پوستم می دود. دارم به پاییز فکر می کنم. پاییز و هر چه در آن است. دارم به برگ درختان فکر می کنم که بی اراده من به زمین می افتند و به باران های رشت که بی آنکه بدانم چرا می بارند. هی می بارند و می بارند و تمام مردم را خیس می کنند و آسمان فرصت می کند همه مردم شهر را زیر باران خیس ببیند. خیس. بی چتر. دارم به یلدا فکر می کنم و سبزی پلو با ماهی که پخته می شد. به بیدار ماندنی که ساعتها طول می کشید فقط برای یک دقیقه طولانی تر شدن سال.

حالا. حالا که به گذشته نگاه می کنی حرف قدیمی ها برایت جالب می شود که می گفتند آدم از فردای خود خبر ندارد. سال پیش شب یلدا بی عشق. بی فردایی که در انتظارش باشی. بی اندیشه ای که از ذهنت بگذرد. بی قهوه ای که درست کنی برای خودت و خودش. بی حتی کلامی... و امسال با اندیشه ای در سر. با عشقی که سراسر وجودت را می پوشاند از نوک دستانت بالا می آید و سراسر وجودت را در بر می گیرد. چرا که لمس می کنی تنش را بی حجابی. یک فنجان چای تعارفش می کنی و یلدا را تبریک می گویی و آرزو می کنی سال دیگر جور دیگر و جای دیگر کنارش جشن بگیری.

یلدایتان مبارک و شب هایتان چون یلدا خوش و شیرین....

 

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده ی غیب

گو برون آی که کار شب تار آخرشد

آن پریشانی وشبهای دراز و غم دل

همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز

 قصه ی غصه که در دولت یار اخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد

که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را

شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 21:14  توسط معصومه مظفری  | 

 

برای حسین

روی دستام سرمی خورم . دود سیگارم رو می دم تو . دود . دود . حلقه های دود . می چرخه توی تخت . پوست سفیدش توی تاریکی معلوم نیست . تموم تنش داغ بود. پر حرارت . حس می کردم داره آتیش می گیره .

تموم تنت آتیش شده بود . داشتی با خودت فکر می کردی این همه گرما رو از کجا آورده. سر می خوری روی دستات . سیگارت با هر پکی که بهش می زنی قرمز می شه . تو تاریکی لباتو نمی بینم .

دست می کشم روی پوست عرق کردش . " عوضی هزار بار گفتم شب جایی نمون " بوی تنش دستام رو پر می کنه . "چرا نمی گی تا این وقت شب کجا بودی؟"

 عرق کرده . عرق . عرق . موهای لختش روی پیشونیش ریخته و داره نفس نفس می زنه و گرمای نفساش روی گردنم. لبم . تنم . تنم . تنم. ت..ن..م..

از بالا دست می کشم تا پایین ستون فقراتش. " اصلا توی لعنتی معلوم هست به چی فکر می کنی؟ " چقدر تو اون لحظه ها خواستنی شده بودی. آدم می خواست تموم تن عرق کردت رو لیس بزنه . " عوضی هزاربار بهت گفتم تو بارون وانستا . "

با دو چشم براقش نگاهم کرد . برق می زد . نگاهم رو برگردوندم و به تن عرق کردش فکر کردم .

عاشقش بودم . عاشقم بود. عاشقش بودند. عاشقم بودند . نمی دونم چه فرقی می کنه. دستاش که بوی تنم رو می ده و همین کافیه.

موهای عرق کردش رو نوازش می کنم. انگشتای کشیده و بلندم رو روی پوستش می کشم . هنوز تند تند نفس می کشه . می دونم همیشه حین عشقبازی نفسش بند می آد و با چشمهای براقش بهت نگاه میکنه و اسمت رو مدام صدا می زنه. " امشب دیگه پیش کی خوابیدی؟ " خوابیده بودم روی دستم . بالشم هنوز بوی تنش رو می داد و  صورتم از گرمای لباش هنوز داغ بود .

کنارم دراز کشیدی و دارم به عطر تنت فکر می کنم که پرسیدی: ....نمی دونم چی پرسیدی....

حالا که به تصویرهای توی ذهنت فکر می کنی . حالا که اجازه می دی پرسه بزنن روی تختت ، روی پوست تنش که تو تاریکی دیده نمی شه و موهای عرق کردش... 

داری فکر می کنی به اون که سیگارش رو بین دو هم آغوشی روشن می کنه و دستاش بوی تنت رو می ده...

" عوضی گفتم بیا تو بارون شدیده. "

به تصاویر توی ذهنت اجازه می دی که بچرخند ، روی پوستش بدوند ، روی لباش، لب بگیرن و تموم تنش رو ببوسن ...

سیگارت هنوز تمام نشده که پیچیده در بوی تنش به خواب می ری....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 23:28  توسط معصومه مظفری  | 

سلام به همه اونایی که وب دارن و دارن تو این دنیای مجازی کاراشون رو ارائه می دن. همه اونایی که نمی تونن کاراشون رو بیرون از این مجموعه چاپ کنن. نمی دونم تا کی باید تو این فضاها و دور از ادبیات واقعی کار کنیم ولی حالا که چاره ای نیست.

پست این دفعه من کمی که نه خیلی متفاوته. خواستم تا کمی تنوع در این وبلاگ ایجاد کنم و در مورد این کار هم با بعضی از دوستا حرف زدم که خوششون اومد.

نو همه دنیا رسمه که علاوه بر بهترین ها ، بدترین هم تعیین می شه. من هم فکر کردم بد نیست یه پست بذارم با عنوان "بدترین شاعر وبلاگ نویس" و تعدادی از بچه ها که خودم به کاراشون اشراف دارم و همیشه می خونمشون و دوسشون دارم رو تو این لیست بیارم.این رای دادن شرایط خاصی دارد که به ترتیب عبارت است از:

1- آدرس وبلاگ حتما ذکر شود به رای هایی که بدون آدرس وبلاگ باشد ترتیب اثر داده نخواهد شد

2-نظر خصوصی منظور نخواهد شد.

3- هر وبلاگ حق دادن یک بار نظر را خواهد داشت.

4-در نظری که می دهید فقط نام یک نفر رامجاز هستید که بنویسید.

اسامی به ترتیب حروف الفبا می باشد:

 

ا- ابدالی-علی

2- الله وردی -آرش

3- پاشا زاده – سهیل

4 – تقی آبادی – حمید

5- حسنی – ابوالفضل

6 – حسین زاده – مهدی

7 – خطیبی – مهدی

8 – راد – تیرداد

9 – رحمتی – حامد

10 – رزاقی – منیژه

11 – رمضانی – عارف

12 – ساروی – فدرس

13 – سپید – باران

14 – شهیدی فر – امیر

15 – ضیایی – وحید

16 – علوی – محمد

17 – فلاح – مهرداد

18 – فیاضی – فریبا

19– قربانی- آرش

20 – مکی زاده – حسین

21 – ملک زاده – داوود

22 – مهرانفـر – اسماعـیل

23 – نگین تاج – سوده

24 – نیکبخت – حامد

25– یوسفی - مهناز

 

به بدترین شاعر وبلاگ نویس منتخب، طی مراسمی! یک ربع سکه بهار آزادی جایزه داده میشه.

مکان و زمان برگزاری این مراسم هم بعدن اعلام خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 1:23  توسط معصومه مظفری  | 

                                                                                             

برای مینا 

جمع شدم تو خودم.در اتاقش بستس.داره آروم نفس می کشه.فکر می کنم که داره آروم نفس می کشه.سه روزه كه به جای تموم روزهايي که روی تختش می خوابیده گرفته خوابیده.الان هم داره به در و دیوار اتاق فحش می ده.به من، به مادر، حتی به مینا.

"می دونی اسمش چیه؟!مینا.می بینی چه اسم قشنگی داره" دارم به مینا فکرمی کنم که هنوز نرسیده و شایدم نرسه."هزار بار بهش گفتم به دخترای این دوره زمونه اعتمادی نیست:مادر هزار باراین رو گفته بود، اما نه گوش من بدهکار بود نه اون.نفسم بريده بريده مي شه."مامان اين ميناست."

بوی گچ تموم دستاش رو پر می کنه.گچ، گچ، مجسمه های گچی، مجسمه من، مادر وحتی مینا."می دونی سال آخر تئاتره، با مادرش زندگی می کنه."

گیج گیج تاب می خورم توی اتاق.مادر داره دوباره به هر دوی ما فحش می ده:":لعنت به شماها.به خیالم بچه بزرگ کردم که عصای دستم باشه، نه یه بار رو دوشم، آخه مردم بچه دارن، ما هم بچه داریم."تموم ذهنم رو صداي مادر پر مي كنه ، مي ياد بالا و من هي عُق مي زنم.

دنبال جعبه قرصام مي گردم.تكونش مي دم.گیج می خورم توی اتاق، روی تخت، روی پوستر بازیگرايی  که دیگه اسمشون روهم  نمی دونم.اصلا چه فرق مي كنه.مهم ميناست كه هنوز نيومده و شايدم نياد.

لباس سفید می پوشم با دمپایی ابری.مادر میگه:"بعد اینهمه سال..."سفید می شی روبروم مثله اولین روزی که حس کردم دستام بوی گچ می ده.می گفتن هنرمند خوبی می شم،  اما نشدم.اینهمه مجسمه یکی تو نمي شه.یکی من نمی شه.مینا !گفتم این بار می خوام تو بشه ولی نشد.مادر، مينا، ديوار، مجسمه، گچ، همه وا مي ستن روبروم...

توی راهروی طولاني راه می رم .دو طرف رو دارن سفید می کنن و در اتاقش بستس.صدای سمفونی پنج بتهوون از اتاق پدر می آد،سالهاست که این صفحه رو نمی ذاشت."فکر می کنی پدر چه شکلی شده باشه؟"

قرص رو می خورم و دراز می کشم روی تخت.سرم گیج می ره و بوی گچ توی ذهنم غوغا می کنه.به کمی خواب احتیاج دارم.مینا اجازه بده ،خواهش مي كنم. اجازه بده هر وقت بلند شم می سازمش.تلفن که زنگ خوردخودش گوشی رو برداشت.خودش بود.مینا بود.دمپایی های ابریم رو پيدا نمي كنم.كسي اونا رو برداشته و نمی تونم برم کارگام.همیشه باعث آزار منه.مادر رو می گم. داره دوباره فریاد می زنه:"ای خدا، چرا من؟"دمپایی های من رو ندیدی؟میشه اونا رو بدی به من؟

توی راهرو راه می رم.پدر می زنه به پشتم و می گه:"پسر زندگی مثله یه کتاب باز می مونه،  تا وقتی خودش اونو نبسته تو اون رو نبند."

توی کارگام هیچ اثری از مجسمه نیست .می دونم وقتی نبودم مادر همه رو داده بردن.می شینم پشت میزکار.می دونم درست می شه.بعد از این سه روز می آدبیرون با دستای گچی و می گه این بار درست شد.مینا که بیاد همه چبز درست می شه.به مجسمه نگاه می کنه ومی گه:"تو همیشه همینطوری هستی غیر قابل پیش بینی."مادر، مينا ،گچ، مجسمه هاي گچي.

مینا که بیاد دوباره سر هم داد می زنن و مینا می گه:"تو منو درک نمی کنی، دوباره داری رو اعصابم راه می ری."

جمع می شم تو خودم.توی اتاقی که هیچ جیزش مال من نیست.جعبه قرص هام رو پيدا نمي كنم. سرم گیج می ره.تاب می خورم روی اتاق.روی تخت.روی تابلوهای نقاشی پدر.روی سمفونی پنج بتهوون.روی دمپایی ابری.می دونم، مي دونم ،بعد از این سه روز میناکه بیاد  همه چی درست می شه.از تخت بلند می شه و پرده رو از روی مجسمه برمی داره و می گه:" مینا! 15 سال منتظر تو بوده این مجسمه که منم." 

 

  

نقد و نظر دوستان:                           

 

روهولا:

سلام
من در پست قبلی هم میخاستم بگم که زبان شعر با زبان داستان فرق داره .
شما شاعرانه داستان سرایی میکنید که این به نظر حقیر خوب نیست .
البته منکر کاربرد زبان شاعرانه در داستان نیستم ولی الزامات متن را ارجح تر میدانم.
حالا به نظر شما چه ارجحیتی بود که شما شاعرانه روایت کنید .؟
اگر برای روایتتان زبانی ساده انتخاب میکردید متن تاثیرگزارتر ولذت بخش تر میشد.

 

مسعود:

 شما نویسنده خوبی هستید و بهتر می شید اگر سعی کنید در نوشتن شخصیتها را در اثر زنده کنید نه در شکلی که شما دوست دارید یعنی بگذارید نوشته شما و زبان شما من را به لایه های زیرین داستانتان پرت کند نه اینکه شما من رو هل بدید پائین ضمن اینکه متکلم وحده بودن در روایت این شکل دست و ذهن خواننده رو برای همزاد پنداری کوتاه میکنه. ایجاد فضای پیچیده با استفاده از ساخت تصاویر و توضی