زنی تاریک

داستان 13

"همه چیز تو دنیا از یه چیز مرطوب و تلخ شروع می شه، باور نداری!امتحان کن" مریم در حالی که انگشتش رو از دهنش بیرون می آورد این رو گفت و به بدنش چرخشی داد و از تخت بلند شد. امیر گفت: "چرا همیشه سعی می کنی بهش یه جنبه ی فلسفی بدی".

-حداقلش اینه که با مال همه فرق می کنه"

امیر در حالی که سیگارش رو روشن می کرد گفت، گفت"هماغوشی،هماغوشی یه دیگه،کی با کی و چه موقع فرق نمی کنه"

مریم در حالی که به سینه های برجسته ش توی آینه دست می کشید گفت: "چرا، فرق می کنه، حداقلش اینه که من می دونم کار مسخره ایه، هی یه عمل رو با یه بدن تکرار کردن، تا کجا می تونیم ادامه بدیم، تاکی؟"

"تا هر وقت، تا جایی که لذت ببریم، تا جایی که بتونیم"

و خاکستر سیگارش رو تو جا سیگاری تکوند. بالشش رو تکیه داد به پشتی تخت و کمی صاف شد.

مریم ادامه داد: "نه ببین، ببین من می گم لذتی که امروز از تن من بری همون لذتی یه که اولین بار از تنم بردی؟"

"خوب نه فرق می کنه، هر کدوم کیفیت خودش رو داره، من هنوزم وقتی به تنت دست می کشم تموم موهای تنم سیخ می شه"

"بار اول همیشه عجیبه"(با حالتی خاص به سینه هایش دست کشید)

ببخشید می تونم یه امضا ازتون داشته باشم...بازیتون تو این نقش حرف نداشت.فنجان چای را کشید طرف خودش و شروع کرد به چرخوندنش لای انگشتاش...

"خوب آره، ولی بعدش علاقه س، دوست داشتنه"

"امیر، خودت رو گول می زنی یا من رو؟ تو از تن هر زن ِ دیگه ای هم لذت می بری. با شروع یه رابطه جدید این لذت مدام و تکرار می شه. این لذت منحصر بفرد نیست"

"این رابطه س که باعث می شه هماغوشی لذت بخش باشه یا نباشه"

"خوب همین جا،همین جا،چرا وقتی از هم ناراحت می شیم، به این تخت لعنتی که می رسیم همه چی عوض می شه و بعد تموم شدن من حالم از همه چی بهم می خوره.می شه شورتت رو بپوشی" و صورتش رو از روی تن امیر برگردوند و دوباره به آینه خیره شد.

تن لختش به سمت پایین تخت دراز می شود و دنبال چیزی می گردد.

"می خوای بگی از هماغوشی با من خسته ای؟"

"نه، منظورم این نیست"

"چرا تو دنبال کشف تن های تازه ای!"

"ببین یه جایی خوندم محدود شدن به یک تن خلاقیت آدم رو از بین می بره. خودمون رو محدود می کنیم در کشف یک تن برای یک عمر...نه تخیلی، نه بازسازی ای، نه چیزی دیگه ای!"

"خوب اونطوری که سنگ رو سنگ بند نمی شه."

"چرا ما همیشه با یک آدم یک عمل رو تکرار می کنیم؟"

"چون لذت می بریم"

"لعنتی تو از جلق زدن هم لذت می بری! نمی بری؟"

"فرق می کنه. تو همش می خوای بگی دیگه اون لذت نیست."

مریم به چین های صورتش دست کشید و انگشتهاش رو آهسته از روی سینش غلتوند و لای پاهاش گذاشت و آهسته زمزمه کرد: "ما هنوز نمی دونیم چی می خوایم؟ تو ارتباط ما چی مهمه؟ تن ، لمس تن، هماغوشی، یا نه خود رابطه، چرا وقتی رابطه ای هم نیست تن هست؟ مثل پدر و مادرامون که طی یک روز حتی یک کلمه با هم حرف نمی زنن ولی با هم می خوابن؟"

"برای ما فرق می کنه، مگه نه؟"

"خودت گفتی فرق نمی کنه." و در حالی که صورتش رو به سمت امیر می چرخوند نگاهی به تنش انداخت.

"ببین مریم، نمی دونم دنبال چی هستی، اگه ازم خسته شدی بگو" و در همین حال به باسن سفید و کوچیک و بالا تنه کشیده ای که پشت به اون تو آینه خودش رو نگاه می کرد خیره شد...

مریم دستش رو از لای پاهاش بیرون کشید و به طرف دهنش برد و گفت: "نمی فهمی چی می گم همه چیز تو دنیا از یه چیز تلخ و مرطوب شروع می شه" و از اتاق بیرون رفت...

امیر سیگارش رو تو جا سیگاری خاموش کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:48  توسط معصومه مظفری  |